خدایا چرا بازی سرنوشت چنین روزگاری برایم نوشت؟
به اسم غزل
خدایا چرا بازی سرنوشت چنین روزگاری برایم نوشت؟
بر سر من همان بلایی آمد که بر سر قناری ها و گنجشک ها و یا کریم های این شهر آمد .

حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم .

1- هيچ كس لياقت اشك هاي تو رو ندارد و گسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو
نمي شود.
2- بد ترين شكل دلتنگي براي كسي , آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او
نخواهي رسيد.
3- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نا مناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب
را پيدا كني به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكر گزار باشي.
4- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيز ها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش
را نداري.
5- عشق گاه قهرمان مي آفريند
گاه نادان.
( گابريل كاريسا ماركز)
خار خندید و به او گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید و لی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
غنچه زیبا شده است
دست بی رحم که آمد نزدیک
گل ز وحشت پژمرد
ناگهان خار در دست خلید
و گل از مرگ ترسید
صبح خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام
( دایی رضا خیلی دوست داریم)
از كاري كه بايد پس از آن پوزش بخواهي دوري كن. زيرا شخص مؤمن نه بد ميكند و نه پوزش ميطلبد. منافق هر روز بدي ميكند و معذرت ميخواهد.
ساکنان حرم ستروعفاف ملکوت با من راه نشین باده ی مستانه زدند
دو فرشته ی مسافر برای گذارندن شب در خانه ی یک ثروتمند فرود آمدند .این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه ی مجللشان را ندادند بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آن ها گذاشتند.
فرشته پیردر دیوار زیرزمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد وقتی که فرشته ی جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده او پاسخ داد "همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند"
شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذایی مختصر زن و مرد فقیر رختخواب خودرا در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را گریان دیدند.. گاو آن ها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید :چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد.
فرشته پیر پاسخ داد :وقتی در زیر زمین آن خانواده ی ثروتمند بودیم دیدم در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد از آن جا که آنان حریص و بد دل بودند شکاف را بستم و طلا ها را از دیدشان مخفی کردم .دیشب وقتی دررختخواب زن ومرد فقیر خوابیده بودیم .فرشته ی مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستندو ما گاهی خیلی دیر به این نکته پی می بریم .
بگذارید اولین جمله های وبلاگمون رو با یاد جمله های یک کتاب شروع کنیم:
خدارا شکر می کنم که هرروز صبح زود باید با صدای زنگ ساعت بیدار شوم این یعنی من هنوز زنده ام
و اینک من به خاطر زندگی ام و به خاطر در کنار شما بودن خدارا شکر گزارم.
پس بار دیگر سلام
بر تنفس های بی نفس سرد زمستان و شبهای بدون ستاره ی تابستان
من غزل رادمنش و خواهرم نینا وبلاگمان را شروع و برای تک تک شما آرزوی موفقیت داریم و با یاری شما خواستار موفقیت خود هستیم.